أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )

174

كليات قانون ابن سينا ( فارسى )

طبيب را چه بايد كردن بدانكه طبيب را لازم نباشد آنكه ضبط قوت كند و هر آدمى را بقوتى كه در عنفوان شباب او را بود به آن قوت آن را نگهدارد و بان جوانى را بر هركس نگهدارد و هركسى از افراط انسانى را بعمر اطول كه صد و بيست سال بود برساند خاصة كه منع موت كند پس سعى آن بود كه حفظ صحت هر شخص كند مناسب مزاج او و او را بعمرى كه مناسب مزاج او بود برساند اگر از مفسدات خارجى چيزى به او نرسد باز بدانكه علم طب بر دو قسم بود يكى نظرى كه علم در ان مفيد راى بود كه آن مجرد بود از بيان كيفيت عمل و آن همين اعتقاد فقط بود چنان كه راى بان قرار گيرد كه اركان چهار است و مزاج نه است و اخلاط چهار است و اعضا دو مىباشد مفرد و مركب و ارواح سه قسم بود حيوانى و نفسانى و طبيعى و قوى هم سه قسم بود از جهت آنكه قوت كيفيتى باشد در روح پس روح چون سه قسم بود قوى هم سه قسم يابد و افعال آن سه مقوله شايد كه بود از قسم آنكه مصدر افعال قوى مىباشند و احوال بدن آدمى هم سه قسم بود باستقرا صحت و مرض و حالت متوسطه و اسباب هم قسم بود كيفيات عمل و قسمى ديگر عملى باشد و آن قسم باشد از طب كه علم بر ان متكيف بود بكيفيت عمل چنان كه دانى كه صحت هر آدمى را در مزاج و هر تركيب كه باشد چگونه نگاهدارند و آن چون مريض شوند تامل كنند در اعراض آن مزاج و خلقت و هيئت و شعر و لون و سحنه و قوت و افعال و انفعالات و فضول مندفعه ازو از بول و براز و عرق و مخاط و لعاب و وسخ و خون حيض و خون بواسير و خونى كه از نفث مندفع مىشود و از رعاف و امثال اينها باز ملاحظه سن و عادت و صنعت و بلدى كه در ان بلد مريض است و فصلى كه در ان مرض حادث شده باشد و عادت او در معالجه و عدم قيد او بامر علاج و اوقات مرض كه چه وقت است از اوقات اربعه كه مرض عارض شده و بر طبيب آن را عرض كرده كه اگر ابتدا بود در اكثر امراض حاده حاره استعمال مبردات و مسكنات مواد بايد كردن بعد از آن در اوقات تزايد اگر بود امرى اختيار كنند كه ميانه بود ميان تدبير ابتداء و تدبير با استعمال مفتحات و در انتها استعمال محللات و مستفرغات مواد كند و امثال اينها پس در اين قسم از طب اگرچه علم بود و اعتقاد اما به اين علم و اعتقاد بيانى از عمل باشد كه چون طبيب اين دو قسم را از طب بداند طبيب باشد و اگرچه هرگز عمل نكند پس چون اين مقدمات معلوم شد بايد كه گمان نكنى كه مراد از علم طب نفس عمل باشد يعنى مزاولت بيد و حركت دست بلكه قسم عملى قسمى بود تعليم در ان مفيد بود و اين كيفيت را و اين مباشرت را و آنچه تعلق به قسم عملى داشت بيان آن به قدر وسع كرده شود و اكنون قصد با آن باشد كه دو فن ديگر كه از چهار فن اين كتاب باقى بود آن را در جزء عملى بطريق كلى نقل كنيم ان شاء اللّه تعالى پس مىگوئيم اولا كه جزء عملى منقسم مىشود از طب به دو جزء يكى از آن دو جزء را جزء علم صحت گويند كه آن تدبير ابدان صحيحه بود كه بچه طريق آن صحت را بر ان بدن نگهدارند و آن را حفظ علم صحت گويند و قسم اول از دو قسم عملى از طب عملى و قسم دوم كه جزء ثانى باشد در ان علم علاج باشد و تدبير ابدان مريضه كه صحت زائل از آن را چگونه به آن رو كنند و اكنون ابتدا مىكنم بشرح جزء اول آن قسمين عملى و مىگويم كه ابتداء تكوين بدن آدمى از دو چيز بود يكى منى مرد و در ان قوت فاعلى غالب بود و نارى و هواى دوم منى زن و خون حيض او در آن قوت قوت منعقده و منفعله غالب بود و مائيت و ارضيت و منزله او در تركيب منزله شير باشد از پنير همچنانكه منزله منى مرد منزله انفخه بود از پنير كه حاصل ازين دو جزء مىشود يكى مائيت دوم شير كه ماده بود و مائيت فاعل بود و ازين هر دو اگرچه يكى صلب بود و ديگر نرم اما از هر دو چيز حاصل مىشود كه آن رطب و سيال بود ازين جهت گفته‌اند كه منى از جمله اخلاط بدن بود پس بايد كه تعريف خلط چگونه بر او صادق آيد و در اول حال اگرچه اين مواد رطب بود اما در ثانى الحال بواسطه تاثير حرارت رحم و حرارت غريزى كه با آنها باشد صلب مىشوند اما نه چنان‌كه در صلابت مثل سنگ و آهن شوند تا آنكه از آن چيزى تحليل نرود يا اگر رود چيزى محسوس رود و علت در آنكه چنين صلب مخلوق نشد آن بود كه اگر صلب مىشود چنان كه از آن چيزى به تحليل نرود مثل سنگ و آهن از سنگام بر مجراى طبيعى و ارادى قادر نمىبود و مطلبى كه از آن حركات حاصل مىشد به حصول نمىرسد و آن غرض كه مطلوبه بود ازو بفعل نمىآيد و در اصل حكمت همچنين اقتضا دارد پس خلق آدمى چنان شد كه بعضى اجزاء بدن ازو صلب بود از براى اعتماد باقيها كه صلب نبود يا آنكه صلب بود و بعضى در غايت لينت و بعضى ديگر ميانه حال نه در غايت صلابت مثل استخوان و نه در غايت لينت همچون دماغ و آن بعضى كه متوسط بود در ميان صلب و لين بعضى بصلابت مائل بود مثل